این هفته
الان من چن قسمتم
یک قسمتی که میخواهد بنشیند بعضی وقت های رضایا گوش بدهد و چرند ببافد به هم،یک قسمتی که میخواهد دراز بکشد یک عاشقانه ی آرام نادر ابراهیمی را بخواند و به فردا فکر نکند.مثل شب های تابستان دیگری که تا صبح کتاب میخواند و فردا هم چیزی برای فکر کردن نداشت.یک قسمت دیگری هم هست که میخواهد از اتاق برود بنشیند تو سالن تلویزیون نگاه کند و از این کارها.
همه ی این ها آن قسمت از من هستند که میخواهد بگیرم بخوابم و الان اصلا حال و حوصله و عذاب وجدان و اینها ندارد.الان کاملا میخواهد بخوابد فقط.
یک قسمت دیگرم هست که دارد به این فکر میکند که چقدر ریاضی را دوست دارد و دارد میگوید که خودم هم میدانم آن حرف های بالایم را نباید جدی گرفت و بیایم بنشینم تست هایم را بزنم.فردا مثل آدم 7بیدار شوم برم مدرسه و بعد هم کلاس فیزیک.
من هم نشستم آهنگ گذاشتم و تعریف دنباله ای حد گاج را شروع کردم به زدن.
آن قسمتی که نمیدانم کیست آهنگ را برمیگرداند که دقیق گوش کند،که چرند ببافد که فکر کند کجایی و داری چکار میکنی و کلا قسمت عمده ی وجودم[دست به یکی کرده اید؟]من را خوابانده،یک بیخیال کننده ی موضعی تزریق کرده بهم ایستاده بالای سرم دارد برایم چرند میبافد.
من هم دراز کشیده نگاهش میکنم و به این فکر میکنم که این هفته تعطیل میشویم دیگر.
چاتار هم برای خودش میخواند که بی شب افروزی ماندنت...